۲۷ خرداد ۱۳۹۱

GOWIN_RENNIE

از رمق افتاده‌اند و جان ندارند کرم‌ها
سال‌ها‌ست که این‌ چوب‌ها را می‌جَوند و
بعد لم می‌دهند گوشه‌ای و
گوش‌ می‌کنند به صدای کهنگیِ خانه‌ا‌ی
که شبیه هیچ خانه‌ای در این خیابان نیست و
هربار که مترو از زیرِ این خیابان می‌گذرد
مثلِ پیرمردی که عاشق شده می‌لرزد و
مثلِ پلّه‌های کهنه ناله می‌کند
و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک می‌خورد.
بعد سکوت می‌نشیند
روی تخت‌خوابِ بزرگی که سال‌هاست فقط پیرمرد روی آن خوابیده
روی پتویی که بوی کهنه‌ی عطری زنانه می‌دهد
بالشی که سیگار سوراخش کرده
مثلِ پیرمردِ بی‌دندانی که در حسرتِ سیبِ سبز می‌سوزد و
روی این تخت‌خوابِ بزرگ غلت می‌زند
و خوابِ جوانیِ این خانه را می‌بیند
ماریا شام چه پخته‌ای ماریا؟
بعد تنهایی از راه می‌رسد
دستِ پیرمرد را می‌گیرد و
می‌بَرَد به آشپزخانه‌ی بزرگی که سال‌هاست ماریا را ندیده
آشپزخانه‌ای که سال‌هاست در این چراغ‌الکلی خلاصه می‌شود
پیرمرد پنجره را باز می‌کند
ولی پشتِ پنجره آسمان نیست
پشتِ پنجره هیچ‌ نیست.
شب می‌نشیند روی پنجره‌ای که پیرمرد باز کرده
از پنجره وارد می‌شود
و می‌نشیند کنارِ پیرمردی که بوی الکل در بینی‌اش پیچیده
از رمق افتاده و جان ندارد پیرمرد
مثلِ این غذای مانده‌ای که هرشب
روی این چراغ‌‌الکلی
گرم می‌شود
و بعد که پیرمرد خوب گریه کرد و خوابش بُرد
الکلِ این چراغ هم تمام می‌شود و غذا سرد می‌شود
صبح
پیرمرد از جا بلند می‌شود
می‌رود روی تخت‌خوابِ بزرگ و
سیگاری روشن می‌کند
و هنوز پُکی به سیگار نزده
چشم‌هایش را می‌بندد
مثلِ ماریا که شبی روی این تخت‌ خوابید و
صبح مُرده بود...

عکس: امت گاوین/ شعر: یانیس ریتسوس/ برگردان: محسن آزرم

۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۱


تهران- مجیدیه‌ی شمالی- اندکی قبل از ظهر

آسانسور خیلی سریع من را از طبقه‌ی پنجم به طبقه‌ی هم‌کف می‌رساند، بدون این‌که یادم بیاید پاهایم درد می‌کند. وارد حیاط که می‌شوم پسر کوچک همسایه و گلدان‌های دور تا دور حیاط و باغچه‌ی پر از درخت، روز اول اردیبهشت ماه را برایم معنا می‌کنند.
به این فکر می‌کنم کاش در حیاط  بتوانم توپ کوچکی را پیدا کنم و با پسر کوچک همسایه فوتبال بازی کنم. دور و بر را نگاه می‌کنم اما چیزی پیدا نمی‌کنم. از نگاه پر از خجالت پسربچه هم نمی‌توانم بفهمم توپش کجاست. به خود می‌گویم یادم باشد در راه برگشت به خانه از آقای ذاکری یک توپ رنگی رنگی قشنگ بخرم.
خیابان جلوی خانه مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد است. همه‌ی مغازه‌ها و فروشگاه‌ها هم باز هستند. از جلوی مرغ فروشی که می‌گذرم، چشمم به سطل آشغال بزرگ شهرداری می‌افتد. از دور زنی را می‌بینم که به داخل سطل خم شده است. با خودم می‌گویم حتما چیزی را گم کرده و فکر می‌کند شاید لا به لای آشغال‌هایی باشد که دور ریخته است. جلوتر که می‌روم سر زن از داخل سطل بیرون می‌آید؛ او یک زن نیست، یک پیرزن هشتاد و اندی ساله است. لباس‌هایش خیلی کثیف و کهنه‌اند و چشم‌های روشنش از پشت عینک ته استکانی‌ هم خوب نمی‌بیند. وقتی سلام می‌کند به او نزدیک‌تر می‌شوم و می‌پرسم دنبال چیزی می‌گردید؟ می‌گوید آره، دنبال آشغال‌های بازیافتی. پایین سطل آشغال، یک کالسکه‌ی کوچک زوار در رفته است و رویش پر است از آشغال‌های بازیافتی. می‌گویم خب بعد از این‌که این آشغال‌ها را برداشتید چه کارشان می‌کنید؟ می‌گوید به نمکی‌ها می‌فروشم. تازه می‌فهمم چه بر این پیرزن بیچاره می‌گذرد. می‌پرسم خب چرا شما باید کار کنید؟ مگر کسی نیست که به شما کمک کند؟ اصلا چرا بچه‌هایتان کار نمی‌کنند؟ آه می‌کشد و اندوه درون چشم‌هایش بیش‌تر پیدا می‌شود. می‌گوید هیچ‌کس جز یک نوه‌ام به من سر نمی‌زند. من خودم باید خرج خودم را در بیاورم.
می‌گوید چشم چپم آب مروارید آورده است و نمی‌توانم خوب ببینم اما پولی ندارم که عمل کنم. می‌پرسم چطور می‌توانم دوباره شما را ببینم. با دست مرغ فروشی را نشانم می‌دهد. کارگر آن‌جا من را می‌شناسد، هر موقع خواستی می‌توانی سراغ من را از او بگیری. وقتی بغلم می‌کند دلم می‌خواهد ساعت‌ها در آغوشش گریه کنم.
به آن طرف چهار راه می‌روم اما نمی‌توانم از فکر او بیرون بیایم. دوباره برمی‌گردم و آرام آرام پشت سرش راه می‌روم؛ به سوپر مارکت جلوتر که می‌رسد کالسکه‌اش را گوشه‌ای پارک می‌کند، انگار که دارد ماشین گران قیمتش را پارک می‌کند تا مبادا ماشین‌‌های دیگر در چنین خیابان شلوغی به آن آسیب بزنند. از مغازه که بیرون می‌آید دستش چند تا نایلون بزرگ است که پر شده از شیشه‌های خالی و جعبه‌های خالی و چیزهای دیگر. گویا صاحب سوپرمارکت او را می‌شناسد و هر روز برایش آشغال بازیافتی کنار می‌گذارد.
به جلوی در خانه‌ی من که می‌رسد به این فکر می‌کنم که ایکاش دوربین عکاسی‌ام را با خودم آورده بودم و از او عکس می‌گرفتم. بعد فکر می‌کنم که بروم بالا و از او بخواهم منتظرم بماند تا دوربینم را بیاورم. چند لحظه‌ای فکر می‌کنم: اصلا چرا باید از او عکس بگیرم؟ آیا او دوست دارد که من از او عکس بگیرم؟ اگر دوست داشته باشد و من از او عکس بگیرم خب بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا آب مروارید چشمان او معالجه می‌شود؟ براستی چه چیز می‌تواند باعث شود که او و امثال او که خیلی زیاد هستند در خانه‌شان آرام بنشینند و روز و شب به فکر آشغال‌های بازیافتی نباشند؟



تهران- مجیدیه‌ی شمالی- ساعت 12 ظهر

روی صندلی پارک نشسته‌ام و رفت و آمد آدم‌‌ها را به درون بازار روز نگاه می‌کنم. به یاد عکس « مادر مهاجر » دوروتی لانگ می‌افتم. به یاد « فلورانس تامپسون » که همان مادر مهاجر عکس لانگ است. آن‌جا که بعد از پنجاه سال از گذشتن پروژه‌ی
اف.اس.ای به یونایتد پرس گفت: از این‌که موضوع این عکس بوده‌ام به خودم افتخار می‌کنم اما هرگز یک پنی هم از این عکس به دست نیاورده‌ام و این عکس هیچ فایده‌ای برای من نداشته است.



تهران- مجیدیه‌ی شمالی- اندکی بعد از ظهر

از پنجره‌ی خانه به بیرون نگاه می‌کنم. در همین کوچه‌ پس کوچه‌ها بود که پیرزن با کالسکه‌اش گم شد.

Kooche_Pas_Khooche.jpg



صفحه 2 از 10
صفحه قبلی < 1  [2]  3  ... > >> >>| صفحه بعدی